
Let not the pious judge the meekEach for his own deeds will speakWhether I’m good or bad, you judge yourselfYou reap what you sow, find what you seekEveryone is seeking love, sober or drunkEverywhere a house of love, yet...

به بهانهی شب یلدا خواستم تفالی به دیوان حافظ بزنم. در مورد روش کارم و واکنش همکاران نیت کردم و غزلی که آمد ...
برچسب:
نویسنده: هلیا صمیمی

For blessing the new year, I gathered my favorite things on tha table: a red rose, a candel and a book
I picked up the book that I'm reading from a few weeks ago, and I just got this point:
"...for delightening me, would be enough to have a candle that bus the darkness, among the folwers..."
and this sweetens eve more my first day of the year!
Quote from :Khatru, by my good friend Riccardo Pro
برچسب:
نویسنده: هلیا صمیمی
مسنر و کتابش (Messner and his book)I was climbing mount Sabalan for the secound time which I was excited for as it was a high one (4811m). Our teammate was excitedly and sweetly narrating the story of Messner and Peter Habeler on mount Everest and my soul...That day, I could not even dream about the moment I will buy Messner's newly published book to read in his own language!جزئیات بیشتر درباره مسنر و کتابش (Messner and his book)بودم، مسنر، time، book، mountA big thank you to my good friends of
برچسب:
نویسنده: هلیا صمیمی
ای مرد! به من بگو به خون آلودن دل نازک زنی که در خانه است چه تفاوتی دارد با به خون کشیدن پیکر زنی که در خیابان است؟؟
This post has no image because they need your mobile number and identity to upload a photo.To avoid publishing a photo that you want and they don'tHey man! Do not stain your hands with blood. Mind what you do at home. If your sister, your wife, your mother, or your daughter are afraid of you for saying a word, or going somewhere, or wearing a dress, or doing anything they want an
برچسب:
نویسنده: هلیا صمیمی
برچسب:
نویسنده: هلیا صمیمی

Don't keep only the read books in your library, but the unread ones. They may remind you how much you don't know.

کتابهای ناخوانده را نیز در پیرامونت داشته باش. آنها به یادت خواهند آورد چه اندازه نمیدانی!
برچسب:
نویسنده: هلیا صمیمی
به جای هفتسین، هر آن چه را که دوست دارم روی میز میچینم: شاخهای گل سرخ، شمعی کوچک و کتابی هم! نخستین روز سال من با اینها شیرین میشود. شعله شمع میرقصد و من کتابم را میخوانم تا میرسم به: «برای شاد ساختن من، همین بس که در میان گلها شمعی باشد تا تاریکی را بسوزاند....»و با این همسازی حال من و فال ناخواستهای از کتاب، روزگارم شیرینتر میشود.نقل قول از صفحه ۸۲-۸۳ کتاب «خاترو» نوشته دوست خوبم: ریکاردو پروFor blessing the new year, I gathered my favorite things on tha table: a red rose, a candel and a book I picked up the book that I'm reading from a few weeks ago, and I just got this point:"...for delightening me, would be enough to have a candle that bus the darkness, among the folwers..." and this sweetens eve more my first day of the year! Quote from :Khatru, by my good friend Riccardo Pro
+ نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۱/۰۱ ساعت 23:27 توسط فهیمه ریاضی
|
برچسب:
نویسنده: هلیا صمیمی
I was on mount Sabalan when I heard Reinhold Messner's name for the first time. No more than one year and half was passing from the time I had commenced to go hiking. The network was not widespread and publicly common as it is today. Indeed, the Yahoo was the oly website I knew! All my mountaineering knowledge was limited to to what I had heard from my climbing mates and two or three volumes of a magazine I had read about the mountaineering.I was climbing mount Sabalan for the secound time which I was excited for as it was a high one (4811m). Our teammate was excitedly and sweetly narrating the story of Messner and Peter Habeler on mount Everest and my soul, thirsty for knowlege, was sponging up every single drop of his words.That day, I could not even dream about the moment I will buy Messner's newly published book to read in his own language!A big thank you to my good friends of Mountainflower blog, who informed me of the existence of this book'.نام مسنر را نخستین بار، هنگامی شنیدم که روی کوه سبلان بودم. نزدیک ۱۵ ماه بود که کوهپیمایی را آغاز کرده بودم. اینترنت هنوز رواج چندانی نداشت و من سایتی به جز یاهو نمیشناختم! هر چه که دربارهی کوه میدانستم از دیگران شنیده بودم. دو یا سه جلد هم از فصلنامه کوه خوانده بودم. برای بار دوم بود که روی سبلان گام برمیداشتم و همین خودش برایم هیجانی داشت. همنوردمان داشت با آب و تاب داستان صعود رینولد مسنر و پیتر هابلر را بر روی اورست برایمان میگفت و گوشهای تشنهی یادگیری من، واژه واژهی سخنان او را به جان میخرید.آن روز حتی
برچسب:
نویسنده: هلیا صمیمی
ببین باز می بارد آرام، برففریبا و رقصنده و رام، برفعروسانه می آید از آسماندر این حجله آرام و پدرام، برفزمین را سراسر سپیدی گرفتبه هر شاخه ، هر شانه ، هر بام ، برفنشسته به اندوه انبوه دشتبه بی برگی باغ
برچسب:
نویسنده: هلیا صمیمی
آه از نهادت بر می خیزد وقتی می بینی که شهروندانی بر روی آن راه می روند و تو سالهاست که در آرزوی داشتن یکی اش می سوزی!

The moment you see people carelessly walk on something you've always dreamed to have, you really bu inside!
برچسب:
نویسنده: هلیا صمیمی
مطلب زیر در وبسایت شخصی آقای عظیم قیچی ساز مرا به فکر انداخت که آیا نمی توان این قوانین ساده را در تمام سرزمین ها رعایت کرد؟
1- از گرفتن حيات جانداران خودداري کنيد.
2- از عصبانيت خودداري کنيد.
3. از حسادت خودداري کنید.
4- از صدمه زدن به ديگران خودداري کنيد.
5- از همراه داشتن مشروبات فراوان خودداري کنيد.
و این که آیا نباید نوشتۀ زیر را به عنوان توهینی برای انسانیت برشمرد؟
پس از ترک این منطقه، می ت
در گذشته ایرانیان باور داشتند که عبور از کوچه های باریک موجب آشتی می شود چرا که به هنگام گذشتن از آن، حتی اگر به رقیب خود برمی خوردی باید کنار رفته و به او راه عبور می دادی. من باور دارم که در این کوچه ها جانی هست که همواره هنگام راه رفتن در آنها لبخندی بر چهرۀ من می نشاند.
Once, the Iranians used to belive that a narrow allley makes peace, since one passing it had to give the way even to his f
برچسب:
نویسنده: هلیا صمیمی
پسرک پای تپه داشت با توپ رنگارنگش بازی می کرد. مادرش صدایش کرد و از او خواست تا ناهار پدرش را که بالای تپه مشغول کار بود برایش ببرد. پسرک نمی خواست از توپش دل بکند. سبد ناهار پدرش بزرگ بود و پسرک مجبور بود با هر دو دست آن را بگیرد. به هنگام بالا رفتن از تپه، توپ را هم با پایش به طرف بالا شوت می کرد و توپ هر بار به بالا می پرید و سپس به پایین قل می خورد و دو سه قدمی بالاتر، پسرک آن را دوباره شوت
برچسب: رنگین,
نویسنده: هلیا صمیمی